
دارم تظاهر می کنم که: بردبارم
هرچند تاب روزگارم را ندارم
شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست
من هم یکی از جرم های روزگارم
من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید
گاهی خودم را ز شمایان می شمارم
حس می کنم وقتی که غمگینید باید
با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم
حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم
سر روی حس شانه هاتان می گذارم
فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است
تنهایی جمع شما را می نگارم
شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد
شاید به وهم باورم امید وارم
هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی
می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم !!!
محمد علی بهمنی
...شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلکِ بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم!
بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد...
"شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد !..."
"ژاله اصفهانی"

پاییز خش خش می میرد
و فصلی سپید
هی ورق می خورد
تا زندگی را
برگ
برگ
بریزم...
"شیرین میناسرشت"

اسپنسر ترنر اخیراً وسیله جالبی به نام مویه کش خریده است.
.این طور که فروشنده گفته بود این دستگاه
باید به اسپنسر امکان دهد مویه های اشباح و ارواح را دریافت کند .
اسپنسر با تمام وجود دوست دارد با
دنیای ارواح تماس برقرار کند .
مشتاقانه منتظر است که دستگاه جدیدش را امتحان کند .
اما ... اسپنسر
به زودی فریادهای ناشی از ترس خود را خواهد شنید
چون وقتی دستگاه را روشن می کند،در را به روی
تالار وحشت ...گشوده است.


سلاممممم
نمایشگاه کتاب باز شده
منم رفتم کلی کتاب خریدم
یکی شون هم همینه:
بچه های بدشانس
بقیه جلدا شو بعدا میذارم

جلد1 شروع ناگوار

جلد2 سالن خزندگان

جلد3 پنجره ی بزرگ

جلد4 کارگاه مصیبت بار

جلد5 مدرسه ی سخت گیر

جلد6 آسانسور قلابی
دانلود کل کتاب ها:

شاهزاده و گدا از معروف ترین
و پرطرفدار ترین رمانهایی هست
که میشه گفت اکثر مردم خوندنش یا
حداقل داستان این کتاب رو میدونن
که چیه.
روزی جوانک گدایی که همه ی عمر رویا پردازی زندگی
در قصر پادشاهی رو می کرد توسط نگهبانان
قصر دستگیر میشه و وقتی
که دارن میزننش شاهزاده ی
جوان مملکت میاد و گدای جوان رو از دست نگهبان نجات میده و ...
سلام دوستان
ببخشید که یه مدت نبودم
امروز یه کتاب جیدی برای
معرفی اوردم
امسش هست جزیره گنج
جزء 7 رمان برتر جهانه
حتما دانلود کنید.
شخصیت اصلی داستان جیم
هاوکینسه که با پدرش
مهمانخانه ی بن بوو رو اداره
میکنه و ماجرا از زبون اون
داره روایت میشه...روزی
پیرمردی مرموز برای اجاره ی
اتاق وارد مهمانخانه ی بن
بوو میشه و صندوقچه ی هم
به همراه داره که

زندگی ما مثل شمع است
با جرقه ای روشت می شویم
و فرصت کمی برای زندگی داریم
و فقط با یک فوت کردن خاموش می شویم

پاییز برگشت
حتی برگی افتادنش را
فراموش کرده بود
ان قدر ها مهربان هست
بخاطر یکی هم از سفر باز گردد
