حیات خانه ما

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید 

و منفجر شدن 

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل 

خمپاره و مسلسل می کارند 

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان

سر پوش می گذارند 

و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند 

انبارهای مخفی باروتند 

و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را

از بمبهای کوچک 

پر کرده اند .

حیاط خانهٔ ما گیج است .

من از زمانی 

که قلب خود را گم کرده است می ترسم 

من از تصور بیهودگی این همه دست 

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را 

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم 

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد 

من فکر می کنم ...

من فکر می کنم ...

من فکر می کنم ...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است 

و ذهن باغچه دارد آرام آرام 

از خاطرات سبز تهی می شود .


✿
پنج‌شنبه 03 دی 1394 | 18:52 | bahar2481
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران