ازمیان جنگل انبوه می گذشتم که ناگهان چه دیده باشم خوب است؟
تک شاخی که شاخش به شاخه ی درختی گیر کرده بود.
تک شاخ داد می زد:(پیش از آنکه دیر شود لطفا یکی پیدا شود ! )
من فریاد زدم:(نجاتت می دهم )و او فریاد زد:(دست نگه دار !)
(اول بگو ببینم چقدر طول می کشد؟ خیلی درد دارد؟
مطمئنی که شاخم خط بر نمی دارد؟ کج نمی شود؟ نمی شکند؟
محکم می کشی یا یواش؟ مزدت چقدر می شود؟
همین حالا دست بکار می شوی یا صبح روز چهارشنبه؟
در این کار تجربه داری؟ وسایل لازم چطور؟
از دانشکده ی شاخ رها کنی مدرک گرفته ای یا نه؟
گیرم که شاخ مرا رها کردی من در عوض چکار کنم؟
تعهد می دهی درخت هیچ آسیبی نبیند؟
چشمهایم را ببندم یا باز باشد؟
باید بایستم یا نشسته خوب است؟
راستی جواز کار و بیمه هم داری؟
دستهایت را خوب شسته ای یا نه؟
وقتی رها شدم آنوقت چه؟
ضمانت می دهی که شاخم دوباره گیر نکند؟
چگونه؟ کی؟ کجا؟
به من بگو چرا...؟ )
فکر می کنم هنوز آنجا
با چشمهای گریان نشسته باشد.
شل سیلور استاین
نظرات شما عزیزان:
تبادل لینک هوشمند