
مَن اَز نَهــآیَتـِــ شَبــــ
حـَـــــرف مــیزَنم
مَن اَز نَهــآیتـِـ تــآریکـــی
وَ اَز نَهــــآیتـــ شَب حَرفـــ مـــیزَنَم
اَگـــر بِهـــ خــــآنه مَـــن آمَــدی بَرآی مَــــن
اِی مِهـــرَبـــآن چــــرآغ بیآور
و یــــک دَریچِهـــ
کِــــه اَز آن بهـــ اِزدِحــــآم کُــــوچِه
خوشبَختــــی بِنـــَـگرَم
نظرات شما عزیزان:
Arefeh 
ساعت18:58---28 اسفند 1394
کاش وبلاگ جدیدتو تو میهن بلاگ میساختی
بهاره 
ساعت16:44---25 اسفند 1394
سلام!
گفتی هر وقت مسابقم شروع شد خبرت کنم...
خب ثبت نام مسابقه شروع شده البته وبو انتقال دادم...
آدرس قبلیم :contest-a-girl.aramblog.ir
آدرس جدیدم هم تو قسمت وبه
خوش حال میشم بیای
بای بای
ملکه یخی 
ساعت16:06---25 اسفند 1394
لایک
ملکه یخی 
ساعت16:00---25 اسفند 1394
لایک
[̲̅a̲̅][̲̅t̲̅][̲̅e̲̅][̲̅f̲̅][̲̅e̲̅][̲̅h̲̅] 
ساعت20:59---11 اسفند 1394
↶ھمھ میگڹ ڪھ مڹ چـطوریـَم؟
⇦مـڹ... ⇩ یھ طوریم ⇧
✍ طـورے ↯ڪھ مَغـزو ↻ریھ ھامـ ✘دِڪوریــَڹ
+نمیـــخوابــے؟ -دَردامـــ نِمیـــذارَن
+بِـخـــاب...فَـرامـوش مـیشـهـ .gif)
دَردایِ مـــن کــابـــــــوس میشــــه...میــتَــرســم
[̲̅a̲̅][̲̅t̲̅][̲̅e̲̅][̲̅f̲̅][̲̅e̲̅][̲̅h̲̅] 
ساعت20:59---11 اسفند 1394
دیـگـه فَـرقـی نَـدآره وآسـهی کِـسی،
مَـزهی قُـرصِ نــون، بـآ قُـرصِ بِـرنــج ~
هَـنوزمـ مـی ـشه خـوآبِ رآحـت دآشـت
تـوـی عُـمـقِ یـه گــورِ رآحـت و دِنــج ~
[̲̅a̲̅][̲̅t̲̅][̲̅e̲̅][̲̅f̲̅][̲̅e̲̅][̲̅h̲̅] 
ساعت20:59---11 اسفند 1394
گـــــآهے بـــآیَـــدْ یِـــــہ لَـبْـخَـــدِ خــوشْــگِـلْ...
بِـــہ هَمِـــــہ تَـــلْـخیـــــآ بِـــزَنـے...
بِـــــگـــــے : مِـــرْسـے ڪِــہ یـــآدَمْ دآدیـــــنْ...
جُـــــزْ خـــودَمْ ڪِــــسـے بِــہ دآدَم نِـمیـرِســہ
[̲̅a̲̅][̲̅t̲̅][̲̅e̲̅][̲̅f̲̅][̲̅e̲̅][̲̅h̲̅] 
ساعت20:58---11 اسفند 1394
اسـیــٓٓـٰٓـٓـٓده تـنـمــٓٓـٰٓـٓـٓؤݩ
سـٓٓـٰٓـیٓـٓــگـٓٓـٰٓـٓـٓـا رو لـبـمــٓٓـٰٓـٓـٓـؤݩ
هـمـٓٓـٰٓـٓـٓہ چـٓٓـٰٓـٓـٓے بـٓٓـٰٓـٓـٓہ چـپـمــٓٓـٰٓـٓـٓـؤݩ
تـڪـیـمــٓٓـٰٓـٓـٓ تـٓٓـٰٓـٓـٓؤے شـهـٓٓـٰٓـٓـٓرمـٓٓـٰٓـون
ᕼIᒪᗩ 
ساعت20:09---9 اسفند 1394
✘☜درداتــــــــــو☞✘ ✘☜احساستــــــــو☞✘
↙⇚اینجا ننــــــــــویس..!!⇛↘
✔چون آخــــــــــرش میشه❌ بـــــااجازه کـپی
ᕼIᒪᗩ 
ساعت20:04---9 اسفند 1394
این زندگی کردن خودش جنگه
ما بی تفاوت زندگی کردیم
ᕼIᒪᗩ 
ساعت20:00---9 اسفند 1394
⇄زِنـدگـــــے مَــــن ⚫سـیــــاه سـِفــیــــده⚪
←جـایـــے بـــــرای ▼▼▼
آدمــــــاے هـَفــــــت رنــــــگ نـــــــــــــــیـسـت☞
#واقعیــــــــــت
ᕼIᒪᗩ 
ساعت19:59---9 اسفند 1394
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !
اما از چشـــــم هایشان معلوم است که اشکــــی
به بزرگی یک سکــــوت گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:10---9 اسفند 1394
مَن از نَســــل لِـــــیلی ام...
مَن از جِنـــس شــــیرینَم...
مَن دُخــــــترم...
با تمام حساســـیت های دُخترانه ام...
با تَلنگری بارانـــی میشوم...
با جُـــــمله ای رام میشوم...
با کَلـــمه ای عــــــاشق میشوم...
با پُــــــشت کردنی ویــــــران میشوم...
به راحَتی وابَــــــسته میشوم...
با پیــــــروزی به اُوج میرسم...
هنوز هم با عروسَـــــــکهایم حَرف میزنَم...
هنوزم هَم برایِشان لـــالـــایی میخوانَم...
من دُخـــــترم...
پُر از راز...
هرگز مرا نَخواهی دانِــــست...
هرگز سَرچِشــمه اَشکــــــهایم را نمی یابی...
هرگز مرا نِمیفَــــهمی...
مَگر از نَـــــــسلم باشی...
مَگر از جِنــــسم باشی...
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:09---9 اسفند 1394
زن هرچقدر هم که بزرگــــ شود
همـــسر شود
مــادر شود
مادربزرگــــ شود
درونش هنوز هم "دختــــری" کوچک چشم انتظار استـ
انتظار میکشد برای لــوس شدن،
محبتـــ دیدن،
دستی میخواهد برای نوازش،
و چشمی برای ستــــایش
مهم نیست چند سالـــــه شدی
زن که باشی،
دنیایت هنوز صورتیستــــــ
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:07---9 اسفند 1394
توبه میکنم و قول میدهم
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن...
توبه میکنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود...
چشمانم را می بندم
توبه میکنم دیگر دلم برای کسی تنگ نشود
حتی چند لحظه!
قـــــول میدهم
نام کسی را بر زبان نمی آورم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه...
و به کویر تنهایی ســـــلام می کنم...
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:05---9 اسفند 1394
مـــــردی...؟!
هر چقدر مـــــغرور...
هر چقدر صـــــادق...
هر چقدر ســـــاده...
هر چقدر جـــــذاب...
هر چقدر مـــــکار...
اما گاهی برای فتح جغرافیای زن،
باید به زانـــــو بیافتی!
))))))
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:05---9 اسفند 1394
خـــــیلی بـــــاید بـــــی مـــــعرفت بـــــاشی
کـــــه پـــــشت جـــــمله ی:
تـــــنهام نـــــذار، بـــــی تـــــو نـــــمیتونم...
چـــــه غـــــروری شـــــکسته شـــــده،
بـــــه خـــــاطر * دوســـــت داشـــــتنت *
ᕼIᒪᗩ 
ساعت17:03---9 اسفند 1394
میدانی...
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی
« تعطیل است »
و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت!
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی...
دست هایت را زیر سرت بگذاری...
به آسمان خیره شوی...
و بی خیال سوت بزنی...
و در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند!!
ᕼIᒪᗩ 
ساعت16:27---9 اسفند 1394
عادت ندارم
درد دلم را، به همه بگویم!
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم...
تا همه فکر کنند
نه دردی دارم
و نه قلبی!
mehdi 
ساعت21:53---8 اسفند 1394
سلام وبلاگ توهم خیلی زیباست بازم سر بزن...
لیلی 
ساعت23:01---7 اسفند 1394
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن
نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کـــرد بــــه توهیـــن کردن
زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!
وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از ایـــن کردن
لیلی 
ساعت23:00---7 اسفند 1394
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
لیلی 
ساعت23:00---7 اسفند 1394
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را
هوای تنگ غروب و شب خیابان را
اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را
بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد
هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را
بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد
نگاه شعله ور آفتابگردان را
تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد
و بی پرنده گی عصرهای آبان را
سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم
اگر به خانه ام آورده ای زمستان را
بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست
که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را ...!
لیلی 
ساعت22:59---7 اسفند 1394
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است
مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است
بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است
عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است
عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است
ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است
لیلی 
ساعت22:59---7 اسفند 1394
یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام
امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است
بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام
جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!
دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
لیلی 
ساعت22:58---7 اسفند 1394
نه نغمه نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان نه باده صاف كهن
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور
"من باشم و من باشم و من باشم و من "
لیلی 
ساعت22:58---7 اسفند 1394
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم
آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم
میل - میل توست اما بی تو باور کن که من
در هجوم باد های سرد پرپر می شوم
لیلی 
ساعت22:57---7 اسفند 1394
گیسوانت زیر باران، عطــر گندمزار… فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!
در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سالها
بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار… فکرش را بکن!
سایهها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!
ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــرهای را در تنــم پنهــان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!
خانهی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!
از سمــاور دستهایت چای و از ایوان لبانت قند را…
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!
اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم میکنند
سایهها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!
ناگهان دیوانهخانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرصها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن
لیلی 
ساعت22:57---7 اسفند 1394
تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود
به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود
کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود
بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
لیلی 
ساعت22:56---7 اسفند 1394
بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست
بگذار دست های تـــو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست
دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!
آزار می رسانــم اگـــر خشمگیــن نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست
آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست
لیلی 
ساعت22:56---7 اسفند 1394
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...
قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...
با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟
گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
Sara 
ساعت13:13---6 اسفند 1394
قشنگ بود
- 
ساعت12:11---6 اسفند 1394
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما ، پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان ، چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم ، که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این ، دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا ، به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند
هوشنگ ابتهاج
- 
ساعت12:10---6 اسفند 1394
گر نبودت زندگانی منیر،
یک دو دم مانده است، مردانه بمیر!
مولانا جلال الدین بلخی
- 
ساعت12:08---6 اسفند 1394
” قصد مردن ندارم و مبارزه خواهم کرد. اما اگر بازی را باخته باشم می خواهم که خوب تمام کنم. ”
- 
ساعت12:05---6 اسفند 1394
چقدر سخت است
چیزی که به اشتباه
زندگانی اش خوانده ایم.
- 
ساعت12:04---6 اسفند 1394
” هر چه بیشتر با جهان آشنا می شوم ، بیشتر از آن وحشت می کنم. ”
- 
ساعت12:03---6 اسفند 1394
” انسان تنها آفریده یی ست که توانایی چیره شدن بر غرایز خود را دارد. اما در عین حال می تواند آن ها را سرکوب ، دگرسان و جریحه دار کند و می دانیم هیچگاه حیوان خطرناک تر از وقتی که زخمی می شود نیست. بنابراین غرایز سرکوب شده می توانند بر انسان چیره شوند و وی را به تباهی بکشانند. ”
محیـــــا 
ساعت19:45---5 اسفند 1394
سلــآم آپــــم[لبخند]
یه سر بزنـ پلیز[قلب]
کآمنت = جبران[گل]
لیلی 
ساعت21:31---4 اسفند 1394
به هرکسی که می رسی ، می گوید :
آدم فقط یکبار عاشق می شود ..
دروغ است …
تو باور نکن …
مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …
لیلی 
ساعت21:30---4 اسفند 1394
ه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز!!
لیلی 
ساعت21:28---4 اسفند 1394
ه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز!!
لیلی 
ساعت21:27---4 اسفند 1394
ه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز!!
لیلی 
ساعت21:27---4 اسفند 1394
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...
خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و
فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک.
لیلی 
ساعت21:25---4 اسفند 1394
کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاش های زندگی
تا می شد در پشت قاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
درمیان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود
کاش میشد روی خط زندگی
با تو بود تا مُنــتـهای زندگی
لیلی 
ساعت21:25---4 اسفند 1394
کاش تا دل میگرفت و میشکست ،دوست می آمد کنارش می نشست!
کاش میشد روی هر رنگین کمان ،می نوشتم "مهربان "با من بمان!!!
لیلی 
ساعت21:23---4 اسفند 1394
عجب هوایی داری!
هوایت که به سرم میزند ،
دیگر در هیچ هوایی نمیتوانم نفس بکشم!!
عحب نفس گیر است هوای دور از تو بودن !!!