
دارم تظاهر می کنم که: بردبارم
هرچند تاب روزگارم را ندارم
شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست
من هم یکی از جرم های روزگارم
من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید
گاهی خودم را ز شمایان می شمارم
حس می کنم وقتی که غمگینید باید
با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم
حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم
سر روی حس شانه هاتان می گذارم
فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است
تنهایی جمع شما را می نگارم
شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد
شاید به وهم باورم امید وارم
هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی
می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم !!!
محمد علی بهمنی
نظرات شما عزیزان:
- 
ساعت20:07---26 دی 1394
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
- 
ساعت20:05---26 دی 1394
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل كه مفت بخشیدم
دل من كودكی سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد
فروغ فرخزاد
- 
ساعت20:04---26 دی 1394
دلــم یک آلزایـمر خفیــف مى خواهد
آن قــدر که یــادم نرود
به نفعم است که به چند زبــان زنده ى دنیا سکــوت کنم
miss hilda 
ساعت20:03---26 دی 1394
گاهى سکوت مى آموزد
بودن همیشه در فریاد نیســت
اسطـــوره شدن یعنى در عین رفتــن بمــانى
یعنى باشى یـــا نباشى دوستت داشته باشند و دلــتنگت شوند…
miss hilda 
ساعت20:02---26 دی 1394
بعضـى ها گــریه نمى کنند
اما از چشم هایشان معلوم است که اشــکى به بزرگى یک سکــوت
گوشه چشمشان به کمــین نشسته …
رونیکا 
ساعت14:22---26 دی 1394
دخترک اسفند 
ساعت14:05---26 دی 1394
ساکت نیستم
لب هایم هم نسوخته است
تنها تمام ِ من تــاول زده از آشی که نخورده ام …
me 
ساعت12:37---25 دی 1394
هنوز هم مثل انشاهای دوران دبستان با نتیجه گیری مشکل دارم . . .
“ چرا رفتی ؟ ”
- 
ساعت17:13---23 دی 1394
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
you 
ساعت15:19---7 دی 1394
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
فروغ فرخزاد
من 
ساعت15:05---7 دی 1394
اَز حســــــــــــآدَت بَعضیــــــــــآ
بـــــــــــہ خـــــُـــــــودم
خـــُــــــوشــــــــم میــــــــــــــآد
بــــــــہ قــــُــولـــــــہ
✘شــــــــآدمهــــــــر✘
حِســــــہ خوبیـــــِــــہ
بهارنارنج 
ساعت3:06---2 دی 1394
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت چشم من و فکر تو بود
نرگس 
ساعت9:23---13 آذر 1394
چشم های گرانت را
خرج رفتنم نکن!
بی تو من
مفت هم نمی ارزم …
پرویز صادقی
ملت بلاگ 
ساعت14:50---11 آذر 1394
سرويس وبلاگدهي ملت بلاگ براي ساخت وبلاگ رايگان فارسي براي حمايت از زبان شيرين پارسي در پهناي اينترنت پا به عرصه نهاد و اميد بتوان گامي هر چند کوچک براي اثر بخشي زبان پارسي در جهانيان انجام داد.
مهدیه 
ساعت14:43---11 آذر 1394
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنیها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود
چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصهی محقری، چه اول و چه آخری
ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایهها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمیدیدیم و میرفتیم، هزاران سایه با ما بود
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنیها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
در آن هنگامهی تردید، در آن بنبست بیامید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود
مهدیه 
ساعت14:42---11 آذر 1394
چشم من ! بیا منو یاری بکن
گونههام خشکیده شد، کاری بکن!
غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟
کاری از ما نمیاد، زاری بکن!
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن!
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
قصهی گذشتههای خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانو بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن!
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه!
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
سرنوشت چشاش کوره، نمیبینه!
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته، سینهی غرق به خون
قصهی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
نسیــــم جوووووون 
ساعت16:04---8 آذر 1394
از خوبی های دیگران یک دیوار بساز هرگاه کار بدی انجام دادند یک آجر را بردار،نامردی ست که دیوار را یکدفعه خراب کنی.
samaneh 
ساعت20:21---4 آذر 1394
بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم
من همان،کوه غرورم، که زمین گیر شدم
مثل پروانه ی بی تاب، در اندیشه ی نور
با پری سوخته ، از زندگی ام سیر شدم
گرچه گفتم. که ازاین. عشق،حذرباید کرد
خود غریبانه. به زندانِ تو. . زنجیر شدم*
نانی از عاطفه دادی. . بمنِ سوخته دل
بر سر سفره ی عشق ِتو نمک گیر شدم
زیر شمشیر غمت، رقص کنان باید رفت
من دراین رقص ولی، کشته ی شمشیرشدم
samaneh 
ساعت20:20---4 آذر 1394
میروم از روزگارت در غروبی سردِ سرد
کوله بارم پر زحسرت ،سینه مالامال درد
مهر ،آبان ، شاید آذر ، این چه فرقی میکند؟
در همین پاییز زیبا ،فصل ریزش های زرد
از تمام من فقط یک خاطره میماندو
روح آسیمه سرم مانند بادی دوره گرد
هیچ کس جز تو نمیداند که در این عاشقی
غصه ها با قلب من در آخر بازی چه کرد
بعد تنها ماندنت شاید بفهمی تو ، که من
پای عشقت مانده بودم عاشقانه ،مردِ مرد